حمد الله مستوفى قزوينى
390
ظفرنامه ( قسم الاسلاميه ) ( فارسى )
همى رفت بر كوه ، ازو درفتاد * سپه رفت و دادند جانش به باد « 1 » سپاهش پراكنده شد سربهسر * به هم نآمدند هيچ از آن پس دگر 890 ز روى زمين فتنهء آن بَدان * به يك بار بنشست اندر جهان به هفتاد و نه بود سال آن زمان * كه بود آخرِ كارِ آن مردمان تعيين امراى ولايات به فرمان حجّاج يوسف چو گشت از ازارق زمانه تهى * از آن فرّهى يافت كارِ مهى ( 343 ) زِ حجّاج ، عبد الملك اندر آن * بَسى داشتى منّت اندر جهان به پاداشِ ميرى ز سرحدّ شام * به دو داد تا ملك مشرق تمام 895 شهى نامور گشت حجّاج از اين * به هركشورى كرد اميرى گزين محمّد « 2 » برادرش شد سوىِ فارس * برافروخت از كارِ او روى فارس كه او شهر شيرازِ « 3 » خرّم بساخت * كه از شهرها سر به خوبى فراخت حقيقت كه ميلش به خشك و به تَر * نَه بودهست و نَه هست شهرى دگر بهشت زمين « 4 » پ است در راستى * از آن دور بادا بَد و كاستى 900 خراسان به جنگى مهلّب « 5 » سپرد * طبَر داد يكسر به سفيانِ گُرد
--> ( 1 ) ( ب 888 ) . يكى از بوميان آنجا كه قطرى غلطيده بود به نزد وى رفته بود و از بالا سنگى بزرگ به طرف قطرى غلطانيده بود كه به تهيگاهش خورده و ناكارش كرده بود ، آنگاه كسان را بانگ زده بود كه سوى وى رفته بودند . بومى قطرى را نمىشناخته بود ولى به سبب وضع نكو و سلاح كاملش ، او را از معتبران قوم پنداشته بود . چند كس از مردم كوفه و از جمله سورة بن ابجر تميمى و جعفر بن عبد الرحمان بن مخنف و صباح بن محمد بن اشعث و بادام آزاد شدهء بنى اشعث و عمر بن ابى صلت وابستهء بنى نصر بن معاويه كه از دهقانان بود ، سوى قطرى رفته بودند و او را كشته بودند . . . ابو الجهم سر قطرى را ببرد تا به نزد حجاج رسيد . پس از آن سر را پيش عبد الملك بن مروان برد كه وى را به صف دو هزارىها بردند و مقررى شيرخوار گرفت ، يعنى براى خردسالانش در ديوان مقررى تعيين شد . ( طبرى 8 / 3648 ) ( 2 ) ( ب 896 ) . : محمد بن يوسف ثقفى . ( 3 ) ( ب 897 ) . به نظر مىرسد كه بناى شيراز ، را كه در بعضى از كتب به محمد بن يوسف ثقفى نسبت دادهاند درست نباشد ، زيرا نام « شيراز » در الواح عيلامى مكشوف در تخت جمشيد آمده است . ( 4 ) ( ب 899 ) . در اصل : هشت زمين . ( 5 ) ( ب 900 ) . : مهلب بن ابى صفرة . سفيان بن ابرد كلبى .